منوچهر خان حكيم
150
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
جوانمرد ! به مردان عالم تو را قسم مىدهم كه راستى را بيان كن كه تو كيستى و اصل و نژاد به كه مىرسانى كه از ما ضرر به تو نخواهد رسيد . شهزاده گفت : شما كيستيد كه از شما به من ضرر برسد . راستى آن است كه نبيرهء اسكندر ذو القرنينم و منم كه مرا عبد الحميد مىگويند و به دختر درمشاه غورى عاشق شدم و ديوى كه او را زرّين تن ديو مىگفتند ، او را گرفته بودم و او مرا غافل كرده ، مطلوب مرا بدر برد . من به طلب آن ديو مىگردم كه مطلوب خود را از او بگيرم ، حال من اين است كه گفتم ، چون آن جماعت از نام و نسب شهزاده آگاه شدند ، داروى بيهوشى در شراب كردند . شهزاده بيهوش شد . پس دست و گردن او را بسته به خدمت مهراب شاه بردند . چون چشم آن ملعون به عبد الحميد افتاد ، اشاره كرد تا جلّاد ارزق چشم مرّيخ صلابت با نطع ريگ حاضر شد ، دست عبد الحميد را گرفت و در نطع ريگ نشانيد كه در اين وقت مهراب شاه را وزيرى بود عاقل و كامل ، نامش كافى بود ؛ از جاى خود برخاسته گفت اى شهريار ! كشتن اين پسر مصلحت نيست ؛ چرا كه نبيرهء اسكندر ذو القرنين است . صلاح در آن است كه او را به خدمت صلصال خان فرستيم كه پادشاه اولو الامر است ، او داند اگر كشد ، اگر بخشد . پس مهراب قول وزير را پسنديده ، اشاره كرد تا آهنگران را حاضر كردند ، صد من بند گران بر يال و بال عبد الحميد نامدار نهادند و او را در روى ارابه نهادند و به خدمت صلصال خان فرستادند . اما خبر به صلصال خان دادند كه نبيرهء اسكندر را پادشاه خان بالغ گرفته به خدمت شما فرستاده است . صلصال خان از اين كلام خوشحال شده اشاره كرد تا تمام مردم ختا به استقبال بيرون آيند كه دشمن زادهء ما را داخل شهر مىكنند . پس تمام مردم شهر از اعلى و ادنا به استقبال بيرون رفتند . اما نسيم و برق در شهر ختا گرديدند ، ديدند كه مردم دكّانها را مىبندند و شادى كنان مىروند . از يكى پرسيدند كه : اى برادران ! شما را چه مىشود كه به تعجيل مىرويد ؟ آن ختائيان گفتند كه : مهراب شاه نبيرهء اسكندر را گرفته به ختا مىفرستد و ما به فرمودهء صلصال خان به استقبال او مىرويم . پس از شنيدن اين كلمات ، نسيم و برق سراسيمه شدند و خود را ( 93 ) بر آن معركه رسانيدند . عبد الحميد را ديدند كه مانند پلنگى به